ابو غسّان نهدی

ابوغسّان نهدي
ابوغسّان نهدى از رجال صحاح سته است.1 وى به سند خود از زيد بن ارقم ـ كه از صحابه رسول خدا صلى الله عليه وآله است ـ نقل مى كند:
إنّ النّبي صلى الله عليه وآله قال لعليّ وفاطمة والحسن والحسين: «أنا حرب لمن حاربتم وسلم لمن سالمتم»;2
همانا پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام فرمود: «من دشمنم با كسى كه با شما دشمنى كند; و آشتى هستم با كسى كه با شما آشتى باشد».
به اين دليل در مورد وى نوشته اند:
فيه أدنى تشيّع;3
در او كم ترين حدّ تشيع است.
البته برخى از عالمان اهل سنّت كوشيده اند، علت رمىِ ابوغسّان به تشيع را شتم معاويه هم از سوى وى معرفى كنند.
از بخارى درباره تشيع ابوغسّان نهدى سؤال كردند. وى در پاسخ گفت:
هو على مذهب أهل بلده، ولو رأيتم عبيدالله بن موسى وأبا نعيم وجماعة مشايخنا الكوفيين، لما سألتمونا عن أبي غسّان;4
او بر مذهب اهل شهر خود بود. اگر عبيدالله بن موسى، ابونعيم و جمعى از مشايخ كوفى ما را مى ديديد، درباره ابوغسّان سؤال نمى كرديد.
اهل كوفه در عصر بخارى به تشيع معروف بودند، لذا بخارى مى گويد تشيع ابوغسّان در مقابل عبيدالله بن موسى، ابونعيم و جمعى از مشايخ كوفى ما چيزى نيست; يعنى اگر از اعتقادات و سخنان علماى كوفه مطلع مى شديد، تشيع ابوغسان براى شما مهم نبود. البته ذهبى براى منصرف كردن اذهان مخاطبان طفره مى رود و مى نويسد:
قلت: وقد كان أبو نعيم وعبيدالله معظّمين لأبي بكر وعمر، وإنما ينالان من معاوية وذويه ـ رضي الله عن جميع الصحابة ـ ;5
مى گويم: ابونعيم و عبيدالله، ابوبكر و عمر را تعظيم مى كردند، امّا از معاويه و اطرافيانش بدگويى مى كردند ـ خداوند از همه صحابه راضى باشد ـ .
ذهبى با اين سخن قصد دارد اين مطالب را كه به بزرگان رجال حديث نسبت داده شده به گونه اى توجيه كند كه هم حرمت شيخين، و هم حرمت صحاح سته حفظ شود، بنابراين اذهان را از سب و شتم شيخين به سب و شتم معاويه و ياران وى منصرف مى كند.
اما بر اساس تحقيقات انجام شده، عبيدالله بن موسى، ابونعيم و عبدالرزاق بن همام صنعانى و همه علماى اين طبقه و بلكه همه مشايخ كوفى، عثمان را پس از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مى دانستند6 و جمعى نيز وى را سبّ مى كردند.
توجه به اين نكته ضرورى است كه سبّ عثمان در آن عصر به منزله سبّ شيخين بوده است. به دليل اختناق حاكم بر آن دوران كسى نمى توانست به صورت علنى عليه شيخين سخنى بگويد و آن چه را در باطن دارد اظهار كند; لذا شيعيان با سبّ عثمان در واقع ابوبكر و عمر را هم سبّ مى كرده اند; زيرا خلافت عثمان فرع بر خلافت ابوبكر وعمر است و سبّ عثمان در حقيقت به ابوبكر و عمر باز مى گردد.
نكته ديگرى كه با اندكى تأمل مى توان پى برد، حال عبيدالله بن موسى، ابونعيم و ديگر مشايخ كوفه است كه بدتر از حال ابوغسان نبوده اند، چرا كه اگر اين دو و مشايخ كوفه علناً معاويه را سب مى كرده اند. در مقابل ابوغسان حديثى نقل مى كند كه پذيرش محتواى آن، به سبّ كسانى منجر مى شود كه با اميرالمؤمنين عليه السلام جنگيدند. سران جنگ عليه اميرالمؤمنين عليه السلام عبارتند از: معاويه، عائشه، طلحه و زبير.
يادآور مى شويم كه ابوغسان از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نقل مى كند كه نسبت به اميرالمؤمنين و اهل بيت عليهم السلام فرمود:
أنا حرب لمن حاربتم.7
و چون معاويه از كسانى است كه با اميرالمؤمنين عليه السلام به جنگ برخاست، پس بر اساس اين حديث معاويه دشمن رسول خدا صلى الله عليه وآله است و اعتقاد به اين حديث مساوى با سبّ معاويه خواهد بود. از اين رو مى توان گفت ابوغسان، عبيدالله بن موسى، ابونعيم و همه مشايخ كوفى در حقيقت يك اعتقاد داشته اند. اين افراد هرگز ابوبكر و عمر را نمى ستودند، بلكه شيعه و مورد احترام ائمه اهل بيت عليهم السلام بوده اند. امامان اهل بيت عليهم السلام از كوفه و علماى كوفه در آن روزگار تجليل مى كردند.
درباره محمّد بن فضيل بن غزوان، از پدرش فضيل نقل مى كنند كه يك شب تا به صبح پسرش را كتك زده است تا او را به طلب مغفرت براى عثمان مجبور كند، امّا وى از اين كار ابا كرده است.8 محمّد بن فضيل بن غزوان نيز از رجال صحاح ستّه مى باشد.9
چنان كه اشاره شد، اين علما به دليل اختناق حاكم بر آن عصر قادر به اظهار اعتقاد درباره خود شيخين نبوده اند، با اين حال تعدادى از ايشان با اين كه از رجال صحاح ستّه هستند، علاوه بر سب عثمان، ابوبكر و عمر را هم بصورت علنى سب و شتم مى كردند. به عنوان نمونه در احوالات تليد بن سليمان نوشته اند:
كان يشتم عثمان... ويشتم أبا بكر وعمر.10
بنابراين، معناى حقيقى تشيّع، متابعت از اهل بيت عليهم السلام و تقديم اميرالمؤمنين بر غير اوست و اهل سنّت براى توجيه رجال صحاح خود اصطلاحاتى چون «فيه تشيّع قليل»، «فيه ادنى تشيّع» و امثال آن را جعل كرده اند.
شواهد زيادى براى اثبات اين مدعا وجود دارد كه به دو شاهد اشاره مى كنيم.
شاهد نخست:
چنان كه در احوالات شافعى گذشت، ذهبى در مورد وى مى گويد:
من زعم أنّ الشافعي يتشيع فهو مفتر لا يدري ما يقول... لو كان شيعيّاً ـ وحاشاه من ذلكلما قال: الخلفاء الراشدون خمسة، بدأ بالصديق وختم بعمر بن عبدالعزيز;11
كسى كه گمان كند شافعى شيعه بوده، پس او افتراگويى است كه نمى داند چه مى گويد. اگر شافعى شيعه بود و حال آن كه او از اين ]اتهام[ برىء است، هرگز نمى گفت خلفاء راشدين پنج نفرند و از ابوبكر آغاز و به عمر بن عبدالعزيز ختم مى كرد.
از اين عبارت استفاده مى شود كه «تشيّع» به معناى تفضيل اميرالمؤمنين عليه السلام بر ديگران است، و شيعه كسى است كه به خلافت بلافصل اميرالمؤمنين معتقد باشد.
شاهد دوم:
عوف بن ابى جميله از كسانى است كه به امامت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام معتقد بوده است، از اين رو عبدالله بن مبارك در مورد وى مى گويد:
والله ما رضي عوف ببدعة حتى كانت فيه بدعتان، كان قدريّاً وكان شيعيّاً;12
سوگند به خدا! عوف به يك بدعت اكتفا نكرد. در او دو بدعت بود ]يعنى [او هم قدرى بود و هم شيعى.
و از اين كه از تشيّع وى به «بدعت» تعبير شده است، فهميده مى شود كه قائل به امامت بلافصل بوده، زيرا تشيّع به معانى ديگر بدعت نمى باشد.
پس شيعه يعنى كسى كه معتقد باشد اميرالمؤمنين عليه السلام خليفه بلافصل پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و نخستين امام است.
و چنان كه پيشتر بيان شد، چون شيعه به اين معنا در بين صحابه و تابعين فراوان بوده است، اهل سنّت براى حفظ منابع حديثى خود با اصطلاح سازى، شيعه را به چند گروه تقسيم كردند و بعدها با به كارگيرى لفظ «رافضى»، در صدد توجيه رجال كتب سته و حفظ حرمت شيخين برآمدند، از اين رو ذهبى مدعى شده است صرف تفضيل اميرالمؤمنين عليه السلام بر ديگران رفض و بدعت نيست، و اذعان كرده كه بسيارى از صحابه و تابعين بر اين اعتقاد بوده اند. امّا روشن است كه تفضيل اميرالمؤمنين بر شيخين به معناى رفض شيخين است. پس چاره اى نيست جز اين كه اهل سنّت يا به مخدوش بودن صحاح خود معتقد شوند، يا همه رجال و احاديث آن را بپذيرند. در اين صورت نمى توانند هم به صحت كتب خود قائل شوند و هم حديثى را كه در فضائل اهل بيت عليهم السلام و مثبِت مدعاى شيعه است، به اين بهانه كه راوى آن شيعى و رافضى است رد كنند.


1 . ر.ك: تهذيب التهذيب: 2 / 151.
2 . سنن الترمذي: 5 / 360، حديث 396; المستدرك على الصحيحين: 3 / 149; المعجم الأوسط: 5 / 182; المعجم الكبير: 3 / 40، حديث 2620; سير أعلام النبلاء: 10 / 432.
3 . سير أعلام النبلاء: 10 / 432.
4 . همان.
5 . همان.
6 . لسان الميزان: 3 / 432; ميزان الإعتدال: 2 / 588.
7 . سير أعلام النبلاء: 10 / 432.
8 . همان: 9 / 174; تاريخ الإسلام: 13 / 376; الوافي بالوفيات: 4 / 228.
9 . صحيح البخاري: 1 / 15، 147 و 2 / 84 و 189 و 259; صحيح مسلم: 1 / 129 و 3 / 84 ; سنن ابن ماجة: 1 / 15; سنن أبي داوود: 1 / 127; سنن الترمذي: 1 / 101; السنن الكبرى (نسائى): 2 / 84 ; المستدرك على الصحيحين: 1 / 38 و منابع ديگر.
10 . ر.ك: تاريخ بغداد: 7 / 145; تهذيب الكمال: 4 / 322.
11 . سير أعلام النبلاء: 10 / 58.
12 . ر.ك: العلل (احمد بن حنبل): 2 / 434; الضعفاء الكبير: 1 / 189; سير أعلام النبلاء: 8 / 199; تاريخ الإسلام: 11 / 70; ميزان الإعتدال: 1 / 409، شماره 1505 و 3 / 305، شماره 6530.

جواهر الکلام فی معرفة الإمامة والإمام ـ جلد یکم تألیف: (آیت الله سید علی حسینی میلانی (مد ظله))

پرینت گرفته شده از: http://www.al-milani.com/farsi/library/lib-pg.php?booid=38&mid=191&pgid=1983